Wednesday, August 4, 2010

سلام



سلام يعنی برای هميشه ... خداحافظ !


تکليفِ تمام ترانه‌های من


از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است


سلام ، يعنی خداحافظ !


خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب


خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده


ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من ،


عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ !


همين که گفتم !


ديگر هيچ پرسشی


پاسخ نمی‌دهم !



هی بی‌قرار...


نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا


تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی ؟


ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما


کبوترانِ رفته از اينجا را


به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند



من ... ترانه‌ها وُ


تو ... بوسه‌ها وُ


شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت ،


تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد


راه باز ... ، جاده روشن وُ


همسفر فراوان است !




برمی‌گرديم


نگاه می‌کنيم


اميدوار به آواز آدمی ... !


آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين


بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست ؟


هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است ،


که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند



کم نيستند کسانی


که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد


گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند ،


اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد


ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم



از اين پيشتر نيز


فالِ غريب ستاره هم با ما


از همين اتفاق عجيب گفته بود !



ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و


خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد ،


رسيد همين نزديکی‌ها


که صبحِ يک جمعه‌ی شريف


از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت


همه چيز دُرست خواهد شد


و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست .


همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است ،


همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست ،

همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است




سلام ... !


سلام يعنی خداحافظ


خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار


کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس


عصر قشنگِ صميمی


ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی ، ... خداحافظ



سلام ، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی !


سايه‌نشينِ آب و هم پياله‌ی تشنگی سلام ،


سلام ، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال ،


سلام ، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من ، 


عزيز ِِ هميشه و هنوز ِ من ... سلام !

Monday, August 2, 2010

آه نمی کشم ... ببین


                                                                                       
كجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدكم

پشت كدوم سد سكوت پَر ميكشي چكاوكم

چرا به من شك ميكني ؟!

من كه منم براي تو

ُلبريزم از هواي تو سرشارم از عشق تو و

دست كدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو

پشت كدوم بهانه باز

پنهون كنم هق هقمو

گريه نميكنم ، نرو !

آه نميكشم ، ببین !

حرف نميزنم .... بمون

بغض نميكنم ..... ببين

سفر نكن خورشيدكم

ترك نكن منو ... نرو

نبودنت مرگ منه

راهي اين سفر نشو

نذار كه عشق من و تو اينجا به آخر برسه

بري تو و مرگ منم از رفتنت سر برسه


گريه نميكنم !!! نرو

آه نميكشم!!!! ببين

حرف نميزنم بمون !

بغض نميكنم .....ببين

نوازشم كن و ببين كه عشق ميريزه از صدام

صدام كن و ببين كه باز غنچه ميدن ترانه هام


چه من به چشم تو اگر كم ام ، قديمي ام ، گم ام

آتشفشان عشقم و درياي پر تلاطم ام


سرشارم از عشق تو و لبريزم از هواي تو

لبريزم از عشق تو ُو سرشارم از هواي تو

Friday, July 9, 2010

. . . !



منو حالا نوازش که این فرصت نره از دست


شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست


منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم


اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم


هنوزم میشه عاشق بود ، تو باشی کار سختی نیست


بدون مرز با من باش ، اگر چه دیگه وقتی نیست


نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه


همه اشکاتو می بوسم ، می دونم قسمتم اینه


تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم


کنارت اونقدر آرومم ، که از مرگ هم نمی ترسم


تنم سرده ولی انگار تو دستهای تو آتیشه


خودت پلکهام رو می بندی و این قصه تموم میشه ...

مدرسه ی عشق



در مجالي که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

که در آن همواره اول صبح

به زباني ساده

مهر تدريس کنند

و بگويند خدا

خالق زيبايي

و سراينده ي عشق

آفريننده ماست

مهربانيست که ما را به نکويي

دانايي

زيبايي

و به خود مي خواند

جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ

دوزخي دارد – به گمانم –

کوچک و بعيد

در پي سودايي ست


که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و رياضي را با شعر

دين را با عرفان

همه را با تشويق تدريس کنند

لاي انگشت کسي

قلمي نگذارند

و نخوانند کسي را حيوان

و نگويند کسي را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غايب بکند

و به جز از ايمانش

هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند

مغز ها پر نشود چون انبار

قلب خالي نشود از احساس

درس هايي بدهند

که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند

از کتاب تاريخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هر کسي حرف دلش را بزند

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا ، کسي بعد از اين

باز همواره نگويد : " هرگز"

و به آساني هم رنگ جماعت نشود

زنگ نقاشي تکرار شود

رنگ را تعليم دهند در پاييز

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خلقت خلق

کار را در کندو

و طبيعت را در جنگل و دشت

مشق شب اين باشد

که شبي چندين بار

همه تکرار کنيم

"عدل"

"آزادي"

 قانون ""

شادي""

امتحاني

 بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم !



در مجالي که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

که در آن آخر وقت

به زباني ساده

شعر تدريس کنند

و بگويند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما...


Sunday, June 27, 2010

به دنبال چه می گردم ؟؟؟



وقت باران دلم هوای خورشید دارد و هنگام آفتاب دلم


مشتاق ابر باران زاست . . .


شــب که می شود دلم در


جستجوی باریکه ی نوریست و در دل روز به دنبال


تنهایی  . . .


در تنهایی آرزو می کنم همنشـینی داشته باشم و در


مصــاحبت دوســت ،


ســـکوت را می جویم و آرامش را !


خــــدایا من به دنبال چه می گردم ؟؟؟


من با واژه ها دوستم ، با آنها می نشــینم وبازی می کنم


گاه آنها را گوشه ای


جمـــع می کنم و جـــمله ای می آفــرینم گاه پراکـــنده شان


 میکنم .


واژه ی زنــدگی را جلوی آیـــنه می گذارم امشـب به


کودک دلم می گویم :


"واژه ی زنــدگی را زیبــا تلــفظ کـن"

Wednesday, June 23, 2010

The cloud and the sand dune



As everyone knows , the life of a cloud is very busy 
and very short ! and there is a related story …
A young cloud was born in the midst of a great storm over the Mediterranean sea , but he did not even have time to grow up there , for a strong wind pushed all the clouds over towards Africa .
As soon as the clouds reached the continent , the climate changed .
A bright sun was shining in the sky and , stretched out beneath them , lay the golden sands of the Sahara . Since it almost never rains in the desert , the wind continued pushing the clouds towards the forests in the south .
Meanwhile , as happens with young humans too , the young cloud decided to leave his parents and his older friends in order to discover the world .
' What are you doing ? ' cried the wind .
the desert's the same all over .Rejoin the other clouds , and we'll go to central Africa where there are amazing mountains and trees !'
But the young cloud , a natural rebel , refused to obey , and , gradually, he dropped down until he found a gentle , generous breeze that allowed him to hover over the golden sands .
After much toing and froing , he noticed that one of the dunes was smiling at him .
He saw that the dune was also young , newly formed by the wind that had just passed over . He fell in love with her golden hair right there and then .
' Good morning ' , he said .
' What 's life like down there ? '
' I have the company of the other dunes , of the sun and the wind , and of the caravans that occasionally pass through here. Sometimes it's really hot , but it's still bearable .What 's life like up there ? '
' We have the sun and the wind too , but the good thing is that I can travel across the sky and see more things .'
' For me ' , said the dune , ' Life is short .When the wind returns from the forests , I will disappear . '
' And does that make you sad ? '
' It makes me feel that I have no purpose in life . '
' I feel  the same . as soon as another wind comes along , I'll go south and be transformed into rain ; But that is my destiny.'
The dune hesitated for a moment , then said :
' Did you know that here in the desert , we call the rain paradise ? '
' I had no idea I could ever be that important , ' said the cloud proudly .
' I 've heard other older dunes tell stories about the rain .
They say that , after the rain , we are all covered with grass and flowers . but I'll never experience that , because in the desert it rains so rarely . '
It was the clouds turn to hesitate now . Then he smiled broadly and said :
' If you like , I could rain on you now . I know I've only just got here , but I love you , and I'd like to stay here for ever . '
' When I first saw you up in the sky , I fell in love with you too . ' said the dune . ' But if you transform your lovely white hair into rain , you will die .'
' LOVE NEVER DIES , ' said the dune .'
 ' It is transformed  , and , besides , I want to show you what paradise is like . '
And he began to caress the dune with little drops of rain , so that they could stay together for longer , until a rainbow appeared.
The following day , the little dune was covered in flowers . Other clouds that passed over , heading for Africa , thought that it must be part of the forest they were looking for and scattered more rain . Twenty years later , the dune had been transformed into an oasis that refreshed travellers with the shade of its trees .
AND ALL BECAUSE , ONE DAY , A CLOUD FELL IN LOVE , AND WAS NOT AFRAID TO GIVE HIS LIFE FOR THAT LOVE .
Paulo Coelho