Wednesday, October 13, 2010

من ، تو ، او



من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم

 تو به مدرسه ميرفتي گفته بودند بايد دکتر شوي

 
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا


 
من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم

نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود تو پول توجیبی

 کنار خيابان آدامس ميفروخت او هر روز بعد از مدرسه


 
معلم گفته بود انشا بنويسيد

؟! موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
 
 
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد

 بودي علم بهتر است تو نوشته

 
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي

 انشا او اما

 
ننوشته بود

 
برگه ي او سفيد بود

 
خودکارش روز قبل تمام شده بود

 
معلم آن روز او را تنبيه کرد

 
بقيه بچه ها به او خنديدند
 
 
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد

 
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد

 
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته

 
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم

 
گاهي به هم گره مي خورند

 
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت

 
من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار

 مي آمد توي حياطش بوي پيچ امين الدوله

 
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن

 بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد

 
او اما در خانه اي بزرگ

 
مي شد که در و ديوارش

 
بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

 
سال هاي آخر دبيرستان بود

 
بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده


 تقويتي بودم من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي
 
 بهتري را تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي
 رقم مي زد
 
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت

 
روزنا مه چاپ شده بود

 
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

 
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم رادر صفحه ي قبولي هاي کنکور
جستجو کنم

 خارج از تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به
 کشور بگردي

 
او اما

 
نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود

بودم من آن روز خوشحال تر از آن

 
که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است

 
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه

 
آن را به کناري انداختي

 
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه

 
براي اولين بار بود در زندگي اش

!!!
که اين همه به او توجه شده بود

 
چند سال گذشت

 
وقت گرفتن نتايج بود

 
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم

 
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي
همان آرزوي ديرينه ي پدرت

 
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

 
بود . . .  وقت قضاوت

 
جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

 
من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند

 
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

 
زندگي ادامه دارد

 
هيچ وقت پايان نمي گيرد

 
من موفقم من مي گويم نتيجه ي تلاش خودم است

 
تو خيلي موفقي تو مي گويي نتيجه ي پشت کار خودت است

 
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

 . . .
من ,  تو , او

 
هيچگاه در کنار هم نبوديم

 
هيچگاه يکديگر را نشناختيم

 
اما من و تو اگر به جاي او بوديم

 
آخر داستان چگونه

 
بود ؟؟؟


-من , تو , او ‏ -

Tuesday, October 12, 2010

صبر


عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول ، که اول ظلم را مي ديدم از اين مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکدگر ويرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين وآسمان را واژگون بي صبرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه ميکردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

به عرش کبريائي باهمه صبر خدايي
 
تاکه مي ديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي کردم
 
عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکري ، در اين دنيا پر افسانه مي کردم
 
عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم

همان بهتر که او خود جاي خود بنشسته و

تاب تماشاي تمام زشتکاري هاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يک نفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم

Friday, October 8, 2010

فقط یه ایرانی می تونه


فقط یک ایرانی استعداد چت کردن همزمان با ۱۸ آی دی
 یاهو رو داره
****
فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از
 راهنما ، دستش رو بیرون از ماشین میاره
****
فقط یک ایرانی میتونه از بوق ماشین برای احوالپرسی گرفته
 تا فحش ... استفاده کنه
****
فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به
 جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله
 را آموزش می دهند.
****
فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از
 اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم ها
 نمی تونند هر دو خصلت را داشته باشند
****
فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران
 شیرخوارگیش میفته و به مادرش وابسته میشه
****
فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا
 یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه "اگه
 میخری بیارمش"
****
فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق
 بیفته
****
فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و
 رنگ پوست صورت با گردنشون شش درجه فرق میکند
****
فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها و
 خدمه بیشتره
****
فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که
 باهاشون اومدی ، بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی
****
فقط یک خانم ایرانیه که توی سوپر مارکت، سلمونی ،
 مهمونی ، صف مرغ و تخم مرغ ، کفش پاشنه 25 سانتی
 می پوشه
****
فقط در ایرانه که توی مهمونی ، آدمها بجای معاشرت کردن
 و شاد بودن فقط به دنبال ایراد گرفتن و سوژه کردن هستند
****
فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش
 جمع می شن و می پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره؟
****
فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا
 زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد
****
فقط در ایرانه که ابروی دختراش شش خط بالاتره
****
فقط تو ایران بعد طلاق ، زنه فاسد بوده و مرده دیوانه
 ****
فقط یه دختر ایرانی این استعداد رو داره که توی گرمای
 تابستون چکمه بپوشه و توی سرمای زمستون صندل
****
فقط یک ایرانیه که توی رستوران بعد از خوردن غذاش
 درخواست ظرف یکبار مصرف میده تا 2 لقمه باقیمونده
 غذاشو ببره خونه چون فکر میکنه پول داده
****
هیچ جای دیگه تو دنیا نیست که ، اگه حتی دختری نخواد با پسری دوست شه پسره به زور بهش اس ام اس ، پی ام ، تک زنگ و ... میفرسته و اگه جواب نداد از طریق دوستاش  اذیتش می کنه
****
فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از
 اینکه غذا رو براش بیارن سیر میشه
****
فقط ایرانی ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد
 خودشونه
****
فقط ایرانی ها هستند که در فرودگاه ها یه چهل پنجاه کیلو
 اضافه بار دارن
****
فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران هتل دوربین
 بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا
 بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم
****
فقط تو ایرانه که تعداد جی اف واسه پسرا کلاسه و تعداد بی اف واسه دخترا مایه ی خجالت
****
فقط در اداره های دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری
 نیست و هر یک از کارکنان خود مدیر کل آن اداره هستند و
 در ضمن به نشانه خاکی بودن کفش هاشونو زیر میز پارک
 می کنند و با دمپایی در اداره مي چرخه
****
فقط تو ایران دخترا از زیر روسری شینیون می کنن
****
 فقط در اداره های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده های
 شما گم بشه
****
فقط در ایرانه که پسر به پسر تیکه میندازه تا پیش دوست
 دخترش کلاس بزاره
****
فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، می
 تونه فیلتر رو دور بزنه
****
فقط یه پسر ایرانی می تونه هزار مدل اسم  و شغل و شخصیت داشته باشه
چرا ؟؟؟

Monday, October 4, 2010

نمی دانم



من نمی دانم

-         و همین درد مرا سخت می آزارد –
-          
که چرا انسان ، این دانا ،

این پیغمبر ،

در تکاپوهایش

-         چیزی از معجزه آن سو تر –

ره نبردست به اعجاز محبت !

چه دلیلی دارد ،

که هنوز

مهربانی را نشناخته است ؟!

و نمی داند در یک لبخند ،

چه شگفتی هایی پنهان است ؟!

من برآنم که در این دنیا ،

خوب بودن به خدا ، سهل ترین کار است !

و نمی دانم

که چرا انسان

تا این حد با خوبی ،

بیگانه است ؟

و همین درد مرا سخت می آزارد !

 فریدون مشیری