Sunday, December 5, 2010

آنچه یک زن بطور واقعی می خواهد



روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه

اش او را دستگیر و زندانی کرد . پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما

تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای

آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ

دهد .

آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال

موفق به یافتن پاسخ نمی شد ، کشته می شد. سؤال این بود :

زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟


این سؤال حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می

نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد . اما

ازآنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای

یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت .


آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی

کرد : از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک

های دربار... . او با همه صحبت کرد ، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت

بخشی برای این سؤال پیدا کند . بسیاری از مردم از وی خواستند تا با

جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را

بداند ، مشورت کند . البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد

چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید ، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز

مشورت با جادوگر پیر ندارد . جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد ، اما

قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند .

جادوگر پیر می خواست که با لُرد لنسلوت ، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب

زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند ! آرتور از شنیدن این

درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت

بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد ، صدایش ترسناک و زشت و

خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد .

آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده

بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته

و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند . اما دوستش لنسلوت

، از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد . او گفت که هیچ از

خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست . از این رو مراسم ازدواج

آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد . سؤال آرتور این بود : زنان واقعاً

چه چیزی می خواهند؟

پاسخ جادوگر این بود :

"آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند".

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش

کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد .

پادشاه همسایه ، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر یک

جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند .

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده

می کرد ، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای

منتظر او بود ؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش

بود . لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است ؟

زن زیبا جواب داد : از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر با

مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را

زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس جادوگر از

وی پرسید : " کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی

شب ، یا برعکس آن...؟ ".

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در

طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر

زیبایش را نشان دهد ، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را

داشته باشد ! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند

ولی در شب ، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی

رابا وی بگذراند .

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...

انتخاب شما کدامیک خواهد بود ؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما

چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را

بخوانید بنویسید.

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به

سؤال آرتور داده بود ؛
از اینرو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او میدهد تا خودش در این

مورد تصمیم بگیرد !

 با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام

کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که لنسلوت به
این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام

گذاشته بود.

اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟...

تا نظر شما چه باشد !

Monday, November 29, 2010

عشق مرد از نگاه دکتر شریعتی



مردها در چارچوب عشق ، به وسعت غیر قابل انکاری نامردند . . . !!!

و برای اثبات کمال نامردی آنان ، تنها همین بس ،

که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ،

 تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ،

 پست تر از یک ولگرد ... عاجزتر از یک فقیر ... و گداتر از همه ی

گدایان سامره

 - پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش –

 گدایی می کنند !

اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ،

به یکباره یادشان می آید که خدا مردشان آفریده ...!!!

احساس می کنند مردند . . .

و آنگاه کمال مردانگی !!! را در نهایت نامردی جست و جو می کنند ...
دکتر علي شريعتي

Saturday, November 20, 2010

فعل آشنا



دل از چه سبب نازک و کم حرف شده ست ؟

چون برکه ی "دوست داشتن"  ژرف شده ست !

این فعل چه آشناست ، صـرفـش بکنیم ؟!

ممنون ، سیرم ؛

پیش ازین صرف شده ست . . .

Monday, November 15, 2010

تقدیر



زندگی بافتن یک قالی است ،


 به همان نقش و نگاری که خودت می خواهی .


 نقشه را اوست که تعیین کرده !


تودر این بین فقط می بافی . . .


 نقشه را خوب ببین . . .


 نکند آخر کار ، قالی زندگیت را نخرند ! ! !

Tuesday, November 9, 2010

خانوما بهترن یا آقایون ؟



شاعر زن میگه :
به نام خدایی که زن آفرید

حکیمانه امثال ِ من آفرید
***

خدایی که اول تو را از لجن

و بعداً مرا از لجن آفرید
***

برای من انواع گیسو و موی

برای تو قدری چمن آفرید :دی
***

مرا شکل طاووس کرد و تو را

شبیه بز و کرگدن آفرید :))
***

به نام خدایی که اعجاز کرد

مرا مثل آهو ختن آفرید
***

تو را روز اول به همراه من

رها در بهشت عدن آفرید
***

ولی بعداً آمد و از روی لطف

مرا بی کس و بی وطن آفرید
***
خدایی که زیر سبیل شما

بلندگو به جای دهن آفرید :دی
***

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود

مرا خانه داری خفن! آفرید !
***

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب

شراره ، پری ، نسترن آفرید !
***

برای من اما فقط یک نفر

براد پیت من را حَسَنْ آفرید :)
***

برایم لباس عروسی کشید

و عمری مرا در کفن آفرید !
:):):)

پاسخ شاعر مرد :

به ‌نام خداوند مردآفرین

که بر حسن صنعش هزار آفرین
***

خدایی که از گِل مرا خلق کرد

 چنین عاقل و بالغ و نازنین

***
خدایی که مردی چو من آفرید

و شد نام وی احسن‌الخالقین
***

پس از آفرینش به من هدیه داد

مکانی درون بهشت برین
***

خدایی که از بس مرا خوب ساخت

ندارم نیازی به لاک ، همچنین
***

رژ و ریمل و خط چشم و کرم

تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
***

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست

نه کار پزشک و پروتز، همین !
***

نداده مرا عشوه و مکر و ناز

نداده دم مشک من اشک و فین !
***

مرا ساده و بی‌ریا آفرید

جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
***

زنی از همین سادگی سود برد

به من گفت از آن سیب قرمز بچین
***

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت

و دادم به او سیب چون انگبین
***

چو وارد نبودم به دوز و کلک

من افتادم از آسمان بر زمین
***

و البته در این مرا پند بود

که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
***

تو حرف زنان را از آن گوش گیر

و بیرون بده حرفشان را از این
***

که زن از همان بدو پیدایشت

نشسته مداوم تو را در کمین
***

Sunday, November 7, 2010

MORNING MOOD CHANGER



 
A new vacuum cleaner salesman knocked at door,


A lady opened it . Before she could speak , the salesman

 rushed into the living room & emptied a bag of cow shit on

 the carpet :Ohhhhhhhhhh !!!
 
Salesman :

Madam , if I'm unable to clean this up with my new powerful

vaccum cleaner in next 10 sec , i'll EAT all this Shit !
 
Lady:

Do U need Chilli Sauce with that shit ?
 
Salesman : why?
 
Lady :


Because there's no electricity in house :-o


*  MORAL *

Never Be Over Smart

Thursday, November 4, 2010

خوابِ پشت پنجره



وقتيكه تنگ غروب بارون به شيشه مي زنه
 

همه غصه هاي دنيا توي سينه ي منه


توي قطره هاي بارون مي شكنه بغض صدام


ديگه غير از يه دونه پنجره هيچ چييييي نمي خوام
 

پشت اين پنجره ميشينم و آواز مي خونم


منتظر واسه رسيدنت تو باروووون مي مونم . . .
 

زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره


منم عاشق ترم انگار وقتي باروووووووون ميباره


بعضي وقتا كه مياي سر روي شونم ميذاري ...
 

تموم غصه ها رو از دل من بر مي داريييييييي
 

اما اين فقط يه خوابه خوابه پشت پنجره !

وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره . . .