Sunday, June 27, 2010

به دنبال چه می گردم ؟؟؟



وقت باران دلم هوای خورشید دارد و هنگام آفتاب دلم


مشتاق ابر باران زاست . . .


شــب که می شود دلم در


جستجوی باریکه ی نوریست و در دل روز به دنبال


تنهایی  . . .


در تنهایی آرزو می کنم همنشـینی داشته باشم و در


مصــاحبت دوســت ،


ســـکوت را می جویم و آرامش را !


خــــدایا من به دنبال چه می گردم ؟؟؟


من با واژه ها دوستم ، با آنها می نشــینم وبازی می کنم


گاه آنها را گوشه ای


جمـــع می کنم و جـــمله ای می آفــرینم گاه پراکـــنده شان


 میکنم .


واژه ی زنــدگی را جلوی آیـــنه می گذارم امشـب به


کودک دلم می گویم :


"واژه ی زنــدگی را زیبــا تلــفظ کـن"

Wednesday, June 23, 2010

The cloud and the sand dune



As everyone knows , the life of a cloud is very busy 
and very short ! and there is a related story …
A young cloud was born in the midst of a great storm over the Mediterranean sea , but he did not even have time to grow up there , for a strong wind pushed all the clouds over towards Africa .
As soon as the clouds reached the continent , the climate changed .
A bright sun was shining in the sky and , stretched out beneath them , lay the golden sands of the Sahara . Since it almost never rains in the desert , the wind continued pushing the clouds towards the forests in the south .
Meanwhile , as happens with young humans too , the young cloud decided to leave his parents and his older friends in order to discover the world .
' What are you doing ? ' cried the wind .
the desert's the same all over .Rejoin the other clouds , and we'll go to central Africa where there are amazing mountains and trees !'
But the young cloud , a natural rebel , refused to obey , and , gradually, he dropped down until he found a gentle , generous breeze that allowed him to hover over the golden sands .
After much toing and froing , he noticed that one of the dunes was smiling at him .
He saw that the dune was also young , newly formed by the wind that had just passed over . He fell in love with her golden hair right there and then .
' Good morning ' , he said .
' What 's life like down there ? '
' I have the company of the other dunes , of the sun and the wind , and of the caravans that occasionally pass through here. Sometimes it's really hot , but it's still bearable .What 's life like up there ? '
' We have the sun and the wind too , but the good thing is that I can travel across the sky and see more things .'
' For me ' , said the dune , ' Life is short .When the wind returns from the forests , I will disappear . '
' And does that make you sad ? '
' It makes me feel that I have no purpose in life . '
' I feel  the same . as soon as another wind comes along , I'll go south and be transformed into rain ; But that is my destiny.'
The dune hesitated for a moment , then said :
' Did you know that here in the desert , we call the rain paradise ? '
' I had no idea I could ever be that important , ' said the cloud proudly .
' I 've heard other older dunes tell stories about the rain .
They say that , after the rain , we are all covered with grass and flowers . but I'll never experience that , because in the desert it rains so rarely . '
It was the clouds turn to hesitate now . Then he smiled broadly and said :
' If you like , I could rain on you now . I know I've only just got here , but I love you , and I'd like to stay here for ever . '
' When I first saw you up in the sky , I fell in love with you too . ' said the dune . ' But if you transform your lovely white hair into rain , you will die .'
' LOVE NEVER DIES , ' said the dune .'
 ' It is transformed  , and , besides , I want to show you what paradise is like . '
And he began to caress the dune with little drops of rain , so that they could stay together for longer , until a rainbow appeared.
The following day , the little dune was covered in flowers . Other clouds that passed over , heading for Africa , thought that it must be part of the forest they were looking for and scattered more rain . Twenty years later , the dune had been transformed into an oasis that refreshed travellers with the shade of its trees .
AND ALL BECAUSE , ONE DAY , A CLOUD FELL IN LOVE , AND WAS NOT AFRAID TO GIVE HIS LIFE FOR THAT LOVE .
Paulo Coelho

Thursday, May 27, 2010

just this !



If people can not





 see you

 shinning, it is




 because their




 minds are




 Cloudy !

Sunday, May 23, 2010

mistake !



نه امپراتورم و نه ستاره ای در مشت دارم ... اما خودم را با کسی که خیلی


خوشبخت است اشتباه گرفته ام ! و به جای او نفس می کشم ، راه می روم ،


غذا می خورم ...


چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی !


می خواهم همیشه در این اشتباه بمانم . می خواهم با تمام وجود خوشبختی را


فریاد بزنم و عشق را قرین راهم سازم ، می خواهم آنقدر در رویاهای قشنگم


محو شوم که دیگر اثری ازغصه نیابم .


می خواهم به خودم قول بدهم هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی ناراحت نشوم ،


همیشه لبخند را بر روی لبانم جاری کنم و زیبایی لبخند را از لبانم دریغ نکنم !


حتی اگر همگان به اشتباهم پی برند !


حتی اگر جواب لبخندم را از سر تحقیر بدهند !


حتی اگر باور کنند دیوانه شده ام  ...


با خودم عهد می بندم که هیچگاه عشق و عاشقی از یادم نرود ، حتی اگر دلیلی


برای آن نیابم !


من به این اشتباه علاقه دارم ، من به عهد خود وفادارم ...


زندگی ِ اشتباهیم را با تمام وجود ادامه می دهم و به سَد های سَر راهم


کوچکترین توجهی ندارم _ با آنها نیز مهربانم _ و ایمان دارم که لیاقتِ لحظاتی


پر از عشق و شادکامی را دارم حتی اگر بعضی نخواهند ...


به تنهایی اعتقادی ندارم و می دانم نوری ابدی همراهم هست و مرا همان گونه


که هستم دوست دارد .


نه مجبورم ، نه کسی را اجبار می کنم ، زندگی به تمامی مال من است !


اگر خواسته ای دارم ، به کسی نمی گویم ، از کسی نمی خواهم ، نوری درونم


هست که مرا به خوبی می شناسد و از احتیاجاتم با خبر است و خودش می داند


چه زمانی خوب است !


فارغم از همه چیز ، مشکلی با من نیست ! تا وجودم روشن به نورش است .


تک تک ذرات وجودم با من می گویند حدیث عشقی را که معشوقش ، خود


 عاشق است !


آسمان ، خاک ، زمین ، آب ، هوا ، مال من  است ...


زندگی در رگ هایم جاری است ،


و دم و باز دمم را ،


دلیلی جز او نیست !


دشمنی ها را در نمی دانم کجا ، رها کرده ام ...


یا کسی با من دوست ، یا نادوست ! مختار است ! من که دوستش دارم چون


نشانی از اوست و وجودش را خالق اوست !


اگر امروز هوا با من نیست ، فردایی هست ، شایدَم پس فردا ... صبر من افزون


است !


سرد و پاییز و زمستان ؟! یعنی چه ؟هر چه دارم باران و بهار و تابستان است !



من نشانی از بی وفا ، نامهربان ، نا رفیقان را ندارم ، هر چه دارم از وفا ،


خوبی ، صداقت می شناسم .


شبهایم زیبا به رنگ مهتاب ، روزگارم زیر سایه ی خورشید ! من چه میدانم


خسوف یعنی چه ؟ از کجا باید بدانم گرفتگی خورشید را چه می گویند این


نادانان !


شُکر من پی در پی ، آرزو رنگارنگ ، زندگی پُر امید ، عشق من هم پُررنگ !


اشتباهم کم نیست ، اشتباهی زیباست !


* دوستش دارم *


می خواهم تا ابد اشتباه کنم ، می خواهم زندگی کنم .


امپراتوری هستم با ستاره ای در مشت ...

2/3/89
deniz

Friday, May 21, 2010

یه پست دوقلو :)


انتظار


یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت

ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای 

سفرشون آماده بشن !

 در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در

سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز

 کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند ، و مقدمات رو آماده کردند . بعد فهمیدند که نمک

 نیاوردند ! 

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود ، و همه آنها با این مورد موافق بودند . بعد 

ازیک بحث طولانی ، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد . 

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید ، گر چه او 

سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود ! 

 او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره . 

خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد . 

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت . پنج سال ... شش سال ... سپس در سال 

هفتم غیبت او ، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد

 که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد . 

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید 

می دونستم که منتظر نمی مونید . منم حالا نمی رم نمک بیارم »!!!!!!!!!!!! !!!!! 

نتیجه اخلاقی: 

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که

ازشون انتظار  داریم عمل کنن . آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که 

خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم .

****************************************************************************
Believe it or not. 
 

Woman has Man in it;

Mrs. has
Mr. in it;

Female has
Male in it;

She has
He in it;

Madam has
Adam in it;
 
 
  Ever notice how all of women's
problems start with MEN?


MEN
tal illness

MEN
strual cramps

MENtal breakdown
  
  

  MENopause

GUYnecology

AND ..

When we have REAL
trouble, it's a

HISterectomy.
 
Send this to all women you know to

brighten their day :D:D:D

Friday, May 14, 2010

آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟



دلم تنگ است

من اینجا بس دلم تنگ است !

و هر سازی که می بینم ، بد آهنگ است .

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟!

بیا ای خسته خاطر دوست ،

ای مانند من دلکنده و غمگین ،

من اینجا بس دلم تنگ است ...

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم ...

اینم ترجمه ی آهنگه وبلاگه :

MAHSUN KIRMIZIGÜL
Vefasiz

Bir vefa bekleme geçen zamandan
انتظار وفا از روزگار گذشته را نداشته باش

Mevsimler vefasız yıllar vefasız
فصلها بی وفا ، سالها بی وفا

Bir umut bekleme
منتظر یک امید نباش

Sevdadan aşktan
از عشق ، از دوستی

Seviyorum diyen diller vefasız
زبونهایی که میگن دوست دارم ، بی وفا هستند

Gün gelir göِnülde solar çiçekler
داره روزی می رسه که گلها درون دل می خشکه

Yalana karışır bütün gerçekler
تموم حقایق با دروغ آمیخته میشه

Sevenler gideni boşuna bekler
عاشقها بیهوده انتظار رفتگان را میکشند

Yolcular vefasız yollar vefasız
مسافران بی وفا و راه ها بی وفا

Bir dünya düşünki vefadan yoksun
بفهمیم که دنیا خالی از وفاست

ömrünü verdiğin dostlar vefasız
دوستانی که عمرت رو پاشون گذاشتی بی وفایند

Bir hayat düşünki sevgiden yoksun
بفهم که زندگی خالی ازمحبته

Canını verdiğin canlar vefasız
کسانی که براشون جون دادی، بی وفایند

Gün gelir göِnülde solar çiçekler
داره روزی می رسه که گلها درون دل می خشکه

Yalana karışır bütün gerçekler
تموم حقایق با دروغ آمیخته میشه

Sevenler gideni boşuna bekler
عاشقها بیهوده انتظار رفتگان را میکشند

Yolcular vefasız yollar vefasız
مسافران بی وفا و راه ها بی وفا