Friday, February 17, 2012
Sunday, January 22, 2012
ابریم و نمیباریم
از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم
آوار پریشانیست ، رو سوی چه بگریزیم ؟
هنگامۀ حیرانیست ، خود را به که بسپاریم ؟
تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ،
کوریم و نمیبینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست
امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمیبریم ، ابریم و نمیباریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم.
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
حسین منزوی
Wednesday, January 4, 2012
عکس رخ مهتاب
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد . . .
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
Monday, November 21, 2011
Can Bedenden Çıkmayınca
Can Bedenden Çıkmayınca
Kara haber tez duyulur unutsun beni demişsin
Bende kalan resimleri mektupları istemişsin
Üzülme sevdiceğim bir daha çıkmam karşına
Sana son kez yazıyorum hatıralar yeter bana
Unutma ki dünya fani, veren Allah alır canı
Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca
Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca
Kurumuş bir çiçek buldum mektupların arasında
Bir tek onu saklıyorum onu da çok görme bana
Aşkların en güzelini yaşamıştık yıllarca
Bütün hüzünlü şarkılar hatırlatır seni bana
Unutma ki dünya fani, veren Allah alır canı
Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca
Kırıldı kanadım kolum ne yerim var ne yurdum
Gurbet ele düştü yolum yuvasız kuşlar misali
Selvi boylum senin için katlanırım bu yazgıya
Böyle yazmışsa yaratan kara toprak yeter bana
Unutma ki dünya fani, veren Allah alır canı
Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca
Can Bedenden Çıkmayınca(english)
bad news is heard so quick, you've told that (i) should forget you
you've wanted the pictures and letters left in me
don't be sad my lover, i won't cross your path again
i'm writing you for the last time, memories are enough for me
don't forget, the world is mortal (temporal), the god who gives the life (soul) takes it back
(but) how can i forget you unless the (my) soul is out of the (my) body
i've found a dry (dead) flower between the letters
i am just saving it, please don't deny (grudge) it from me
we lived the best (one of) love(s) for years
all sad songs remind you to me (now)
don't forget, the world is mortal (temporal), the god who gives the life (soul) takes it
back
(but) how can i forget you unless the (my) soul is out of the (my) body
my wings and arms are broken, i don't have a place nor a land
my road is to foreign land, like the homeless birds
my cypress longed (tall lover), i meet this (my) fate calmly for you
if the creator (god) wrote like this, then the black ground is enough for me
don't forget, the world is mortal (temporal), the god who gives the life (soul) takes it back
(but) how can i forget you unless the (my) soul is out of the (my) body
Monday, November 7, 2011
نا نوشته ها
چگونه بال زنم تا به نا کجا که تویی ؟
بلند می پرم اما ، نه آن هوا که تویی !
تمام طول خط از نقطه ای که پر شده است ،
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه ،
از او و ما که منم تا من و شما که تویی !
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
***
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آن سوی ماجرا که تویی
نهادم آینه ای پیش روی آینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی . . .
Tuesday, November 1, 2011
. . . همین الان ِ آینه حتی
همهي زخمها شفا مييابند
بگو آمين
همهي آرزوهاي خوشِ آدمي برآورده ميشوند
بگو آمين
و تو پس از برخاستن، برخواهي خاست
تو بايد خاسته بيايي
که دوستت ميدارند
که دوستت ميدارند
که دريا را به ديدارِ تو ميآورند ،
چند صباحي ديگر به آن روز بزرگ نمانده است !
فردا ، پسفردا ، همين الآنِ آينه حتي
دعا کن عزيزِ خوبِ خودم
ما به آرزوي آدمي ... دعا ميگوييم
تو بگو آمين ، بگو ياري برسد ، ياوري برسد
Friday, October 28, 2011
. . . آب و سنگ
دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند ...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم ، فهم ديگران برايمان مشكل تر
و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد ...
و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد ...
آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ به مراتب سر سخت تر
و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است .
و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است .
سنگ ، پشت اولين مانع جدی می ايستد .
اما آب راه خود را به سمت دريا می يابد
در زندگی معنای واقعی سرسختی ، استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و
گذشت بايد جستجو كرد .
گذشت بايد جستجو كرد .
گاهی لازم است كوتاه بيايی ...
گاهی نمی توان بخشید و گذشت ...
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد !
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری ...
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی !
ولی با آگاهی و شناخت و
آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت …
Subscribe to:
Posts (Atom)







